آسمان غمگين است
آسمان گريان است
آسمان طوفان است
آسمان از همه كس دلگير است
آسمان را آفتاب ازرش
نهاد و اما حال
پشت ابر است و به او روی نشان
نميدهد
آسمان با نور خورشيد ، روشن می ماند
آسمان
عاشق شده است
كار خورشيد شگفت انگيز است
آسمان به
اميد آشتی با محبوب ، شب را سر كرده
آسمان منتظر است
اما
امروز نيز هوا ابری ست
هيچ خورشيدی نيست
در دل آسمان ، نور اميدی نيست
ابرهم می گريد ،
او خيانتكار نيست
آسمان غمگين است
آسمان طوفانی است
آسمان بارانی ست
در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من با چشمها و لبهایت
اُنس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهوارهی کودکیِ خویش به خواب رفتم
و لبخندِ آن زمانیام را
بازیافتم.
در من شک لانه کرده بود.
دستهای تو چون چشمهیی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهوارهی سالهای نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهوارهی رؤیاهایم بود.
و لبخندِ آن زمانی، به لبهایم برگشت.
با تنت برای تنام لالا گفتی.
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینانبخش بود
بدی، تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را بهسانِ روزی بزرگ آواز میخوانم.
صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند.
شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه میکنم،
از پنجرههای دلم به ستارههایت نگاه میکنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمهی دریاهاست
انسان سرچشمهی دریاهاست.
وقتي كه رفت بادوچشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود............عزيزتر زجانم ميرود
مينوسم ميدونم كه نميخوني
ولي ميتوسم تا دلم اروم بكيره.......................
داره كم كم ميشه يك سال ميشه يك سال كه من بي تو زجر ميكشم بي نورجشمات توي تاريكي هاي زندكي كم شده ام
يادت سال بيش يه همجين روزي................واي از ياد اون تاريخ هم اشك توي جشمام جمع ميشه.
وقتي داشتي ميرفتي جرا.................
به كي اعتماد كردي؟
نميخوام لحظه ي رفتنت رو به ياد بيارم
يادته ميكفتي فقط واسه من تحمل ميكني حالا جي شده كه تركم كردي وتنهام كذاشتي؟؟؟
جرا جرا اخه
ميكه ازمن جي ديدي مهربونم؟
بگوتا فردای آمدنت
تا سحر شدن این شب فراق
تا پایان این جاده تاریک
چگونه با این دل بی تاب من سر کنم...؟
کدامین قصه سر سپردگی در گوشش بخوانم تا کمی با من مدارا کند؟
به خدا بی تابم ...
برای یک لحظه سر گذاشتن بر شانه ای که آرامش تمام عمر را برایم به ارمغان دارد
وقتی چشم دل می بارد تو بگو چگونه آرامش کنم ...؟
توکه مخاطب این دلی بگو ...
من لذت نواختن سیلی محکم عشق بر گوش یک دل بی قرار را می خواهم
تو بنواز من به نواختن دستان تو محتاجم
با کدامین اسب سپید افسانه ای این گونه می تازی .؟ که من برای رسیدن به تو این همه بی مقدارم...؟
آغوش گرم خداوند پذیرای حضور من است
صدای آرامش فضای قلبم را با نام او لبریزکرده
حرم نفس های برکت، زندگی ام را گرم نگه داشته
لحظات تنهایی، با وجود او؛ مرا وداع گفته است
تنها یک نام دهان مرا پر می کند وآ ن، نام خداست
زنده بودنم، تا رسیدن به وصالش معنا خواهد داشت
زندگی شیرین است؛ تا او با من است زندگی شیرین است
بــه او بــگوــییــد دوســتــش دارم
بــه او کــه قــلــبــش بــه وســعــت دریــایــیــســت
کــه قــایــق کــوچــک دل من در آن غــرق شــده
بــه او کــه مــرا از ایــن زمــیــن خــاکــی بــه ســرزمــیــن نــور و شــعــر و تــرانــه بــرد
و چــشــمــهــایم را بــه دنــیــایی پــر از زیــبــایــی بــاز کــرد
هــنــور عــاشــقــتــریــنــم
هــنــوز عــاشــق تــریــنــم ای تــو تــنــها بــاور مــن

حتی اگر کنار من نباشی،
من تو را زندگی خواهم کرد.
در جاده ها تو را خواهم یافت،
از تقویم ها تو را خواهم ربود،
با خیال تو خواهم رقصید،
و باز هم
تو را زندگی خواهم کرد.
گمان مبر که بی حضور تو تنها خواهم ماند،
گمان مبر که غمگین خواهم شد،
من تو را تا زمانی که سیر سیر شوم
زندگی خواهم کرد.
در جاده ها تو را خواهم یافت،
از تقویم ها تو را خواهم ربود،
با خیال تو خواهم رقصید،
و باز هم
تو را زندگی خواهم کرد...

هزار بار گریه هم مرا سبك نمیكند
و ابرهای مهربان هم نمیتوانند
غباری را كه بر دلم خواهد نشست بشویند
اگه تو نباشی...
چه خواب باشم چه بیدار
حتم دارم روزگار تكه كاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی كه پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است
اگه تو نباشی...
چه در كنار پنجره باستم چه در شبستانی نمور و بی نور
بنشینم
اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه نفس كشیدن تاب ندارم

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 7
] [ صفحه بعد ]
Powered
By
JAVANBLOG.COM


